همه ي ما شنيده ام كه مي گويند: (اگر خودتان را دوست نداشته باشيد نمي توانيد ديگران را دوست بداريد.) اما آنچه كه نمي فهميم سر ديگر ماجراست. اگر من خود را دوست داشتني ندانم ،دشوار است قبول كنم كه ديگري مرا دوست بدارد. اگر خودم را نپذيرم ، چگونه مي توانم ، عشق تو را به خودم پذيرا گردم ؟ محبت ومهر تو توليد ابهام وسردرگمي مي كند زيرا من خودم را موجودي ارزشمند ارزيابي نمي كنم. احساسي كه به من داري ممكن است حقيقي ، قابل اعتماد يا پر دوام نباشد اگر خود را دوست داشتني احساس نكنم ،قبولش دشوار است كه كس ديگري مرا دوست بدارد. حتي اگر آگاهانه احساس دوست داشتني نبودنم را انكار كنم. حتي اگر خود را موجودي شگفت انگيز معرفي كنم ،برداشت ضعيفي كه از خود دارم در اعماق وجودم باقي مي ماند تا در مناسباتم موفق نشوم. اين گونه به خرابكار عشق تبديل مي شوم .
وقتي مي دانيم كه محكوم هستيم طوري رفتار مي كنيم كه حقيقت با آنچه مي دانيم سازگار شود اگر دانستني هاي ما با حقيقت همخواني نداشته باشند ناراحت مي شويم. ازآنجايي كه دانش ما ترديد پذير نيست ،اين حقيقت است كه بايد تغيير كند .